عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

آرایشگاه عید سارینا و اولین برف زمستانی مفصل...

دختر گلم، دلم برات بگه که بعد از اینکه کلی لباس های خوشگل من و بابا محمد برات خریدیم ، نوبت آرایشگاه عیدت شد و خانوم خانوما موهاش رو کوتاه کرد. طبق معمول فاطمه جون زحمت کشید و 21 اسفند ماه سال 90 موهات رو برای عید یه کمی کوتاه کرد. فاطمه جون موهات رو توی حموم باباجونی شون کوتاه کرد و خیلی اذیت نکردی و خدا رو شکر نترسیدی:   توی عکس بالا موهات کوتاه شده و بغل فاطمه هستی.   ایشالاه آرایشگاه عروسی دختر یکی یه دونه مامان و بابا     و اون روز یه برف خیلی مفصلی هم اومد و هوا خیلی خیلی سرد بود و برف زیادی روی زمین نشسته بود و با اینکه هوا سرد بود، من و بابا محمد تصمیم گرفتیم که لب...
1 ارديبهشت 1391

سارینا و خونه تکونی عید

                       دختر گلم، امسال از اواسط اسفند ماه خونه تکونی مون رو شروع کردیم. فکر می کنم که برای سارینا خانوم توی خونه تکونی خوش گذشت و خلاصه تا تونست از فضولی کردن کم نگذاشت.                 هر لحظه که من و بابا محمد سرگرم کار بودیم و برای چند ثانیه از جلوی چشم هامون دور می شدی، کار خودت رو می کردی و دسته گل به آب می دادی.  بیشتر مواقعی که گمت می کردیم  یا برای چند دقیقه مشغول خونه تکونی بودیم و حواسمون بهت نبود، تو رو جلوی سبد ...
1 ارديبهشت 1391

طولانی ترین جدایی من و دخترم....

سارینای عزیزم، من و بابا محمد دیدیم که با وجود شما خونه تکونی خیلی سخت شده و علاوه براینکه باید کارها رو می کردیم، باید تمام حواس مون رو هم جمع می کردیم تا مواظبت باشیم و به وسایل خطرناک دست نزنی و هم اینکه تو رو باید از گرد و خاک دور می کردیم و از پوشک عوض کردن و غذا دادنت هم غافل نمی شدیم، یه جورایی خیلی برام سخت بود و هر کاری هم که می کردیم با اسباب بازی هات سرگرم نمی شدی و دائما توی گرد و خاک بودی.... سرانجام تصمیم گرفتیم که برای سلامتی و راحتی خودت هم که شده ، جمعه 19 اسفند 1390 تو رو بردیم خونه مامانی منیژه و به این ترتیب بود که طولانی ترین جدایی من و تو اتفاق افتاد از ساعت 9 صبح تا 7 و نیم شب ... خیلی برام سخت بود و خدا از دل...
1 ارديبهشت 1391

اولین قدم های کوچولویت...

از اواسط 11 ماهگی ات یاد گرفته ای که وقتی تو رو روی دیوار تکیه می دیم کاملا می ایستی و اگه تنبلی نکنی حتی چند قدم هم بر می داری ... مدت زمانی که تنها می ایستی بیشتر شده و  چند قدم هم بر می داری. تقریبا از اواسط  اسفند 1390 می تونستی در حد یک یا دو قدم تنها برداری و سریع می افتادی زمین... در ضمن ایامی که یه کمی باهات تمرین می کنم،  طبق معمول بابا محمد طرف تو رو می گیره و می گه دخترم رو زیاد خسته نکن ... همیشه مامان جونی می گه اگه مشکلات دندون درآوردن سارینا نبود، خیلی زودتر سارینا راه می افتاد. واقعا درست هم می گه تا می ری یک کمی وزن بگیری و تقویتت کنیم، دوباره زمان درآوردن دندون بعدی ات می شه و کلی اذیت ...
29 فروردين 1391

همه جوره می خوابی !!!

سارینا جون، از نحوه خوابیدنت نپرس که برای خودش واقعا فیلمیه ، کاملا توی رخت خوابت چرخ می زنی و هر حالتی که فکر کنی می خوابی و حتی بعضی مواقع چند قدمی رو توی خواب چهار دست و پا راه می ری و بیرون از رخت خوابت دوباره خوابت می بره . حتی چند باری واقعا ترسیدم ، وقتی از خواب بلند شدم سر جات نبودی و یه کمی که دورم رو نگاه کردم، بالای سر یا پایین پاهام دیدم که خوابیدی...     اگه توی عکس بالا یک کمی دقت کنی، متوجه می شی که کاملا بالشی که روش می خوابی زیر پاهات قرار گرفته!!! واقعا پشه بند هم برای خودش نعمتیه، چون مواقعی که یک کمی توی خواب تو رخت خوابت می چرخی، پشه بند یک کمی مانع حرکاتت می شه و نمی گذاره...
29 فروردين 1391

شروع دوباره...

سلام اولا تولدت مبارک....................... جشن تولدت خیلی عالی بود ایشالاه به همین زودی گزارش کامل از جشن به همراه کلی عکس رو تو وبلاگت می گذارم. ثانیا بعد از جشن تولدت کمی سرم خلوت شده و می خوام به امید خدا تمام خاطرات اسفند ١٣٩٠ به بعدت رو برات کامل بنویسم......   پس به امید خدا شروع می کنیم................   ...
29 فروردين 1391

خاطرات باقی مانده از اسفند 1390

سارینا جون، از اسفند ١٣٩٠  خونه تکانی رو شروع کردیم و درگیر تهیه کارت های عیدت و طراحی تقویم جدیدت بودم ، به همین خاطر نتونستم یک سری از خاطرات اسفند ١٣٩٠ رو توی وبلاگت وارد کنم . ایشالاه که درکم می کنی و فکر نمی کنی که تنبلی کردم، چون واقعا چند شب برنامه ریزی کردم که مطالب جدید رو وارد کنم ولی به قدری خسته و درگیر کارها بودم، نمی تونستم پشت کامپیوتر بنشینم... بعد از ورود به سال نو هم که، بیشتر شب ها خونه فامیل برای عید دیدنی می رفتیم و یا بعضی شب ها تا دیر وقت بیرون از خونه بودیم و فرصتی نداشتم .... ولی قول می دم جبران کنم . عزیز دلم، نفس مامانی، این چند تا پستی که برات می نویسم از اتفاقات اسفند ١٣٩٠ هست و ایشالاه وقت...
14 فروردين 1391

اولین کلمه ترکیبی دختر زرنگم...

    قَت بله سارینا جونم، درست می بینی، بعد از تقریبا ١٠ ماه، بعد از کلی آموزش های بابا و  بابا جونی ، خانوم خانومای ما یه چند روزیه که ازش کلمه قَت شنیده می شه. ما که معنیش رو نمی دونیم ولی بعد از کلی تحقیق متوجه شده ایم که دختر خیلی زرنگ مون، آقون رو با اَتت ترکیب کرده و تبدیل شده به قَت. آقون + اَتت=قَت خلاصه اینکه عمه راضیه که دبیر ادبیات هست  باید مواظب باشه که تا چند ماهه دیگه جلوی دخترم کم نیاره...     الهی فدای دخترم بشم که از الان ادبیاتش بیسته!!!        ...
25 اسفند 1390

کلمات عسلم در اواخر 10 ماهگی

دخترم، تقریبا توی ٢ هفته آخر ١٠ ماهگی ات کلا ماما و بابا گفتن رو فراموش کرده ای و همه کلماتت داخلش ت( به همراه آب دهنت) داره.  و ایامی که داری با خودت در حین بازی کردن حرف می زنی یا تلفن حرف می زنی، وقتی از دور دقت می کنم تمام حرف ها و کلماتت از ت تشکیل شده و بعد از چند دقیقه اگه نگاهت کنیم تمام دور دهنت و یقه ات از آب دهنت خیس شده.. وقتی می خواهی کسی رو صدا کنی : اَتتتت وقتی از  دست کسی ناراحت می شی و یا کلا کاری خلاف میل خانوم انجام می شه با فشار و شدت می گی: اَتتتت وقتی در حال بازی یا الو کردن حرف می زنی: اَتتتت  دَتتتت و حتی روزهای آخر ١٠ ماهگی ات...
25 اسفند 1390